حسن مرسلوند
449
زندگينامه رجال و مشاهير ايران ( فارسي )
تا بدانند چه نيكو امنايى دارند * چه وطنخواه رئيسالوزرايى دارند قوام السلطنه به پيشكار داخلى خود ميرزا قاسم خان گويد : يكدو روزست دگر دست به كارى نزنى * ببرهيى ميرهيى از گوشه كنارى نزنى دشت و فتحى نكنى دخل قمارى نزنى * نروى ما رخ و دزديده شكارى نزنى چه شنيدى كه بدينگونه هراسان شدهيى * مگر آشفتهء اوضاع خراسان شدهيى اين وطن مايهء ننگست پى دخلت باش * هرچه گويند جفنگست پى دخلت باش پاى اين قافله لنگست پى دخلت باش * شهر ما شهر فرنگست پى دخلت باش دست و پا كن كه خريد چمدان بايد كرد * فكر كالسكهء راه همدان بايد كرد پيشكار جواب گويد : دم مزن قافيه تنگ است بيا تا برويم * كلنل بر سر جنگ است بيا تا برويم قصّهء توپ و تفنگ است بيا تا برويم * نه دگر جاى درنگ است بيا تا برويم هرچه از مردم بيچاره گرفتيم بس است * بيش از اين فكر مداخل شدن ما هوس است قوام السلطنه گويد : ول مگو ، گوش به گفتار تو نادان ندهم * من سلامى و سده را ز كف آسان ندهم اسب و اسباب به ژاندارم خراسان ندهم * من به ژاندارم اگر جان بدهم نان ندهم زنده باشم من و كالسكهء من ضبط شود * مىزنم تا همه جا گر همه جا خبط شود سى و شش اسب گرانمايه ز من كلنل زد * سى و شش داغ برافروختهام بر دل زد پاك بر روزنهء دخل خراسان گل زد * بر جراحات من از بىنمكى فلفل زد با چنين حادثه گر من نستيزم چه كنم ؟ * خون سرتاسر اين ملك نريزم چه كنم ؟ تو مپندار كه نه شاه و نه لشكر باقيست * نه دگر روح و رمق در تن كشور باقيست